پارت شصت و سوم :

مرد بی‌هوا به پشت برگشت و بلافاصله نم گوشه‌ی چشمش را گرفت:
- سـ سلام دخترم. اتفاقا داشتم پی شما میگشتم. یه عرضی داشتم...
چهره اش از آنچه فکر میکرد شکسته‌تر بود:
- خواهش میکنم من در خدمتم بفرمایید.
- راستش ... من میتونم این عکس رو از شما بخرم؟
اشاره‌اش به همان تصویری بود که مقابلش ایستاده بود. تصویر دختر نوجوان و زیبایی که در مترو به جایی نامعلوم خیره شده بود. دسته ای از موÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    پدره چه دردی کشید وقتی عکس دخترشو دید...عکاسی مثل نقاشی زاییده ی ذهن نیست،واقعیته...

    ۱ سال پیش
  • ویدا چراغیان | نویسنده رمان

    بله خیلی زیاد😢

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️